
.......
داستان از زبان آکیسه-استوری آف لانگوایج آکیسه.... ....... .......
خوابم نمیبرد.نمیتونستم به آکازاوا_سان بگم، که من درواقع فهمیدم اون هیولاها چی هستند.اسمشون"یول اورزه".انسانهایی با قدرتهایی ماوراء الطبیعه.اونا اولش انسانن ولی تک سلولی های عجیبی میان زمین .هر تک سلولی در سلولش یه رنگیه که اون رنگ با شخصیت فرد موردنظر ترکیب میشه؛و اونو دارای قدرت میکنه.رنگ چشم های فرد مبتلا به سلول ،در موقع فعالیت قدرت همون رنگی میشه که تو سلول تک سلولیش زنده بود.تو همین فکرا بودم که خودمو به خواب زدم.متوجه شدم آکازاوا_سان رفته بیرون از اتاق.منم فرار کردم.میخواستم....یه یول اورز رو از نزدیک ببینم.رفتم بیرون.
گشتم.هیچی پیدا نمیشد.تا اینکه یه نور عجیبی دیدم.میدونستم خطرناکه اما حس کنجکاوی به ترسم غلبه کرد.رفتم نزدیکش.چراغ قوه رو انداختم روش.یهو برگشت....
نمیدونم چرا ولی زمین قرمز شده بود...
.......نویسنده-ورایتر.......
فاگر:هــوی!پیداش کردم!
یو:معلوم نیست خودش باشه وا...
ماکارون رو به یو:ولی امتحانش ضرری نداره...داره؟
یو:
رفتن جلو.
یو:آرو_کون؟آروـــجیــــــغ!
ملیسا و نارسیسا:چی شده!
یو:ا..این....خ..خون...
فاگر هم ترسید و پرید عقب
ملیسا هم دو متر رفت هوا
نارسیسا هم جیغ میزد.....
.......
ماناژی:ههوووووف....پس گفتی یه انسان...چـــی؟از گروه مان 743؟مگـه داریــــم؟
قطع کرد:
هاروکا:ماناژی_ساما هدف کیه؟
ماناژی:انسانه!از گروه مان 743!اسمش اکیسه آروئه...
......................
یو داشت رانندگی میکرد:
فاگر:اوه اوه...با این ترافیک فکر نکنم به مرکز شهر برسیم
یو:گندش بزنن....
ملیسا:یو_چان!اون ماشینه چراغ قرمزو رد کرد!مشکوک میزنه...
یو:چراغ قرمزو رد کرد...اِههههه...چــراغ قـــرمـــزو رد کـــرد!
ماکارون با یه حالت جوگیرانه ای:یوو...گازشو بگیر بـــرو!
یو هم سریع رفت خورد به 100 تا ماشین:
پلیس اونجا بود یو رو دید که داره میزنه به ماشینا؛اومد جلو داشت جریمه مینوشت:
پلیس:شما سرعتتون غیر مجازه و با شمار زیادی از اتومبیل های متوقف تصادف کردید جریمه شـ...
یو شمشیرشو در اورد و کله پلیسرو قطع کرد!با سرعت بسیار زیادی هم از رو کلش رد شد.ماشین عقبی پهلویی یو_گرفتید؟_متوجه صحنه و قتل پلیس شد.یو از اینه بغل ماشینش دید یه عده ی زیادی پلیس و غیر پلیس جمع شده بودن دور کله له شده، ولی اون ماشینی که یو رو زیر نظر داشت هم از روی اونا رد شد و کشتشون
......تو اون ماشینه-این کار..........
نانازاکا(از گروه ال انفرادی):هه...حیف شد وا!کلی پلیس و ادمو کشتیم!واقعا معلوم نیست خبرنگارا چقدر خبر بگن و ور بزنن فردا
ساوتومیشی هم که عقب نشسته بود تایید کرد:ههههه...!نانازاکا،این نییت داره خیلی اعصابمو ب هم میریزه!!!
نانازاکا:خفش کن!اون از ما نیست...اون انسانه!
ساشا یه لحظه درنگ کرد و بعد تایید کرد و چاقوی 4 اومشو به گروگانشون فرو برد:ههه ... دوباره خفه شد...
به خونهایی که روی دستاش ریخته بود با اکراه نگاه کرد:آووو...چقدر کثیف!
........
یو یهو ترمز گرفت:
فاگر:هووووووووی یو!چته چرا همچی میکنی؟
یو:آ...آکیسه_کون...اونجاست!
دور زد رفت طرف ماشینه ولی خورد بهش تصادف کردن:
ماکارون:اون....اون یه....یه...
چشماش ابی پررنگ شد و گفت:اون یه....روحه!
یو:کی کی؟؟؟؟؟
ماکارون:اون...ساشا پاتر...یه روحه!
یو:جاااااااان؟
............میخواستم منو ببینید...ظاهر شدم،...

سلام دوستان عزیزم.اول از همه شروع شدن سال تحصیلی جدید رو به همتون تبریک میگم.تو این مدت که نبودم من سر اون یکی وبم بودم.داشتم تمام چیزایی که لازم بود تغییر میدادم و اصلا حواسم به این وبم نبود.امروز اومدم دیدم نه کسایی هستن که به یادم باشن.حالا من اومدم تا بگم جدا تو این وب دیگه نمیتونم فعالیت کنم.تو اون یکی وبم الان راحت ترم.الان هم وب جدیدمو رو لینک کردم.از اونجا برید به وبم.اسم وبمم هست دنیایی از تنهایی.خیلی ممنون که تا الان این وبو حمایت کردین.تو اون یکی وبم قسمت جدید رمانم هم گذاشتم.تو وب یونا جان هم فعالیت میکنم.خب همینا.ممنون که به یادم بودید.به امید دیدار در اون یکی وبم

سلام بچه ها.این پست رو گذاشتم که بگم واقعا که!!!!منو باش با چه ذوق و شوقی براتون تو میهن بلاگ براتون وب ساختم.بنر جدید ساختم.صد رحمت به آلیس.اون تقریبا 40 تا نظر داد درحالی که هیچ کدومتون یه سلام هم نکردین.گفتم اون وبم باز نمیشه تو این وب آپ کردم بازم هیچی.مثل این که باید این وب رو ببندم!!!تصمیم باخودتونه.ببینم دیگه کی میخواد اینجوری براتون آپ کنه.
سلام بچه ها.میخوام یه خانواده ی شیطانی رو بهتون معرفی کنم.پدر این خانواده که اسمش جکه با همسرش نقشه میکشه تا بچه هاشونو تبدیل به گرگینه و خون آشام بکنه.ایستیا خیلی مخالف بود اما جک توجهی بهش نکرد.کارل هاینز قبل از این که خون آشام بشه بهترین دوست جک بود.جک چون کارل رو خیلی دوست داشت از همسرش خواست تا اونو تبدیل به خون آشام بکنه.وقتی کارل هاینز تبدیل به خون آشام شد جک رو کشت و تو آرامگاهی گذاشت و زنجیرش کرد.خب حالا این فرزندان چیکار کردن؟هیچی!!!!!حالا این فرزندان کیا هستن برید ادامه مطلب تا باهاشون آشنا بشید.خیلی زیادن.هفت تا بچن.باورتون میشه؟!؟!؟
آنچه در قربانی سرنوشت گذشت:
